تبليغاتX
تاتوره یعنی تو!

خدا هم رنگ دیگری، می‌گیرد
کمی صبر داشته باش مهربانم!
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم دی 1386ساعت 14:5  توسط الهام  | 


وقتی داستانی چون تو 
امید زندگی کسی باشد...
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم دی 1386ساعت 14:0  توسط الهام  | 


خیلی دورنشو!
من از این گرگ‌ها می‌ترسم

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم دی 1386ساعت 13:56  توسط الهام  | 


طعم ممنوعه لبهات
دوباره حوایم می‌کند!
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم دی 1386ساعت 9:57  توسط الهام  | 


آغوش کافی نبود
طفلک، کمی عشق می‌خواست
+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم دی 1386ساعت 11:43  توسط الهام  | 


دعایم کنید!
همین!
غم مرا پیدا کرد باز!
+ نوشته شده در  جمعه بیست و یکم دی 1386ساعت 13:11  توسط الهام  | 


‌پیدایت می‌کنم
آن سوی حقیقتی به نام عشق!
+ نوشته شده در  سه شنبه هجدهم دی 1386ساعت 14:53  توسط الهام  | 


معشوقه مورد نظر در دسترس نمی باشد!
+ نوشته شده در  سه شنبه هجدهم دی 1386ساعت 14:40  توسط الهام  | 


باز هم عهد شکست
دوباره عاشق شد!
+ نوشته شده در  سه شنبه هجدهم دی 1386ساعت 14:39  توسط الهام  | 


برف می‌خورم این روز‌ها
به جای درد!
+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم دی 1386ساعت 10:42  توسط الهام  | 


‌‌‌‌‌این دیوارها
برای نرسیدن
کافی است
+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم دی 1386ساعت 10:41  توسط الهام  | 


چه کار کنم؟
دلم هنوز به پلک های تو بسته است...
+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم دی 1386ساعت 10:37  توسط الهام  | 


خسته شدم
از این همه حرف!
+ نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم دی 1386ساعت 14:30  توسط الهام  | 


آن طرف‌تر از همه چیز
هنوز جدال میان چشم‌های تو و دلم باقیست...

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم دی 1386ساعت 14:23  توسط الهام  | 


زمان درکمان نکرد
و عشق!
بشر برای همیشه دربند شد

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم دی 1386ساعت 12:19  توسط الهام  | 


فقر را کجای عدالت خداوند قرار دهم؟
کجا؟
+ نوشته شده در  جمعه هفتم دی 1386ساعت 10:19  توسط الهام  | 


اما باز من برمی گردم
با همه غرورم!

+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم دی 1386ساعت 11:49  توسط الهام  | 


نقطه می گذارم!
همه چیز بی آنکه شروع شود
پایان می یابد
...

+ نوشته شده در  یکشنبه دوم دی 1386ساعت 12:46  توسط الهام  | 


باید دور انداخت
این استخوان لای زخم را!

+ نوشته شده در  یکشنبه دوم دی 1386ساعت 12:43  توسط الهام  | 


از کجا دوباره آغازت کنم؟
از این چشم ها...
+ نوشته شده در  یکشنبه دوم دی 1386ساعت 12:39  توسط الهام  | 


آخرین تلاش های زندگی!
باز و بسته شدن لب های ماهی
بیرون تنگ

+ نوشته شده در  شنبه یکم دی 1386ساعت 11:41  توسط الهام  | 


یاس‌ها
داغدارت می مانند!
در این بی‌برگی
در این بی‌رگی

+ نوشته شده در  شنبه یکم دی 1386ساعت 10:35  توسط الهام  | 


شعر می‌شوی
در هوای دم کرده این شهر...
+ نوشته شده در  شنبه یکم دی 1386ساعت 10:33  توسط الهام  | 


شب را به صبح می‌رساند
چشمان تب کرده دخترک!
+ نوشته شده در  شنبه یکم دی 1386ساعت 9:57  توسط الهام  |